Posted by چلینگر on ۸:۱۵ بعدازظهر
دوستان نزدیکم خوب می دانند.
شادی من حد و اندازه ای دارد ، از حدش که بگذرد ، زیر و رو می شوم و می شوم بد اخم و نچسب !
چند روزی بود که بیش از اندازه دنیا با من سر سازش داشت.
حس عجیبی مدام میگفت :
مراقب باش ، بوی خطر می دهد !!!
گذشت ...
چند روز بعد سر تمرین حالم خراب شد و راهی بیمارستان شدم.
جواب اولیه ی آزمایش ها حکایت های عجیبی داشت.
ریه هایم 20% از توانشان را از دست داده اند.
آزمایش های تکمیلی پرده برداشت ، از احتمال سرطان حنجره.
غده ای که 30% احتمال سرطانی شدن دارد.
حالا فضای خانه رنگ باخته و بوی نا گرفته.
مادرم گاه گاهی دست و دلش می لرزد و اشک از چشمانش جاری می شود.
ولی پدر نه.
صلابت و استحکام همیشگی را حفظ کرده و خم به ابرویش جای ندارد.
فقط خودش و فقط خودم میدانیم که چه فشاری را به روی شانه می کشد.
شکایت نمی کنم ، زیرا که این عیدی من بود به تمام خانواده.
--------------------
متن بالا پستی...
Posted by چلینگر on ۴:۱۱ بعدازظهر
حوالی خونه ، پارک کوچیکی جا خوش کرده که به ندرت صدای پای کسی توش شنیده میشه.
شاید چون بین چند تا کوچه ی بن بست اسیره ، شایدم چون کسی نمیتونه به خودش اجازه ی شکستن حرمت این سکوت سنگین رو بده.
اما من و این پارک ، من و درختای خسته اش ، من و اون نیمکت های رنگ و رو رفته اش ، میتونیم هم دیگه رو درک کنیم.
چون نه من به قدری بلند قدم بر میدارم که سکوتش شکسته شه ، نه اون اونقدر نامحربونه که بخواد آرامش ذهن منو مواج کنه.
گاه گاهی که ذهنم از سنگینی زندگیم به درد میاد ، چند نخ سیگار و چند دقیقه سکوت ، مسکنی میتونه باشه که هنوز جایگزینی براش ساخته نشده.
اما داستان امروز من و پارک ، کمی فرق داشت با قرارای قبلیمون ...
تو یکی از این کوچه پس کوچه ها که منتهی میشه به پارک مذکور ، آسایشگاه سالمندانی جا خوش کرده که هر بار قدم زنان از کنارش رد میشم ، قلبم تیر میکشه و چشمام میسوزن.
هنوز نمیتونم درک کنم کسایی رو...
Posted by چلینگر on ۳:۰۵ بعدازظهر
عادت دارم یا کاری نکنم ، یا اگه تصمیم به انجامش گرفتم ، اونو کامل و تا نهایتش پیش ببرم.
این طور بار اومدم.
نمونه ی بارزش سیگار کشیدن منه.
خوشم نمیاد از این قرتی بازی ها که دنبال عدد تار و نیکوتین و ... سیگار باشم !
یا نمیکشم ، یا اگه بکشم سنگین ترینش رو میکشم.
اگه قراره چند سال دیگه با سرطان سینه و حنجره بمیرم ، دلم میخواد درست و حسابی باشه !!!
دبیرستان که بودم ، استادی منو در حال کشیدن سیگار دید.
منو کناری کشید و کمی از مضرات سیگار و ماحصلش در آینده گفت.
بعدها گفت که جواب من رو هرگز فراموش نمیکنه.
بهش گفته بودم :
وقتی برات مهم نباشه که چند سال زندگی میکنی ، دیگه چه اهمیتی داره که فردا تو یه تصادف بمیری ، یا در سن 90 سالگی تو رخت خوابت و یا چند سال دیگه با این کوچولو (یه نخ سیگار دستم بود)
البته این ها که میگم افتخار نیست ، ولی من سیگار رو با چشم باز انتخاب کردم و از پیامدهاش با خبر بودم.
من...
Posted by چلینگر on ۱۰:۵۷ بعدازظهر
بی مقدمه شروع میکنم
درست است که عالم و آدم به این حقیقت رسیده اند که خیانت فعل ناپسندی است .
نا گفته نماند که خود من هم در هر محفلی که بحث شیرین خیانت پیش بیاید ، سینه ستبر میکنم و پرچم دار مقابله با این فعل ناپسند میشوم .
اما دروغ چرا ؟ تعارف که نداریم ، حقیقتا لذتی که در خیانت هست ، در هیچ فعل دیگری نیست !
می دانم می دانم ، بعضی مثال میزنند که آیا می پسندی مورد خیانت هم واقع شوی ؟
اینجاست که آدم مور مورش میشود و زبانش گیر میکند .
حالا منظورم از این خاله زنک بازی ها این است که این روزها سخت میان یک دو راهی مانده ام و راه پسی هم برایم نمانده .
میدانم هر کدام را که انتخاب کنم ، برای دیگری پشیمان میشوم .
اولی را ول کنم ، خیانت محض است و حتی ممکن است اسمم در تاریخ سیاه شود .
دومی را رها کنم ، می دانم چند زمانی نگذشته به شکر خوردن خواهم افتاد .
اگر بخواهم که هر دو رابطه را به صورت موازی پیش...
Posted by چلینگر on ۶:۲۱ بعدازظهر
در کافه ای نشسته و به موزیک بی کلام یانی گوش فرا داده ام
اولین باری نیست که در آستانه ی تولدم ، تنها نشسته و به فکر فرو رفته ام
وقتی فکر میکنی ، سوال های بی جوابی به ذهنت می رسد که جوابشان برایت مهم نیست ، فقط می خواهی فکر کنی
از خودم می پرسم ، در آستانه ی بیست سالگی ، چه کار هایی باید می کردم که تا کنون موفق به انجامشان نشده ام ؟
به چه کسانی باید فکر میکردم که تا کنون نکرده ام ؟
به کجا باید می رفتم که تا کنون نرفته ام ؟
چه کسی باید بوده ام که تا کنون نبوده ام ؟
و بعد از این چه باید کنم ؟
بیست سالگی جایی است که می گویند باید بزرگ شده باشی ، اما میدانی که هنوز بچه ای و باید براه ها بروی تا به پختگی برسی.
به بیست سالگی که میرسی ، نگاه ها به تو عوض میشوند ، خواسته ها عوض می شوند ، اما خودت میدانی که عوض نشدی و هنوز هم همان آدمی هستی که بوده ای .
هازن میگوید آدم مثل فولاد خام میماند .
تا...